باز باران
باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه…
یکی از زیباترین شعرهایی که خیلی زود حفظم شد، چقدراز این شعرخوشم میاد.
ازهمان کلاس چهارم باران را دوست داشتم به واسطه ی این شعر زیبا. امشب
عجب بارانی بارید، زیبا و با آهنگی دلنشین می بارید. با آرامش پایین می آمدند
و بر پشت بامها برخورد می کردند و بعد روان می شدند، می رفتند، به کجا؟
نمی دانم.
از آب باران خیس شدم، می خواستم معنی باران را بفهمم، چشمهایم را
بستم و صورتم را به سوی آسمان بلند کردم تا باران هم صورتم را نوازش کند
هم با اوحرف بزند تا من هم او را بشناسم.
درخت داخل باغچه ی حیاط برگهایش زرد شده، می خواهد بگوید حالا پاییز است.
پر است از برگهای زرد زیبا و باران آنها را مست کرده و باد آنها را به رقص آورده و
چهزیبا می رقصند، چون با آب باران بیخود شده اند. دانه های باران آرام برصورتم
برخورد می کردند، چه حس قشنگی!!! باران به صورتم سیلی میزد و می گفت
مرا بشناس من آب پاکی هستم که از آسمان پاک به زمین می آیم، تا شما
را خوشحال کنم.
هوا سرد است، زودتر به داخل خانه آمدم، همه ی مردم خواب هستند و هیچ
کس باران را نمی فهمد، اما همچنان می بارد و به روی همه لبخند می زند و
بی وقفه می آیند تا ما را سیراب کنند. می خواهند مسؤلیتشان را بدون کم و
کاست اجرا کنند و چه مهربان هستند این قطره های باران آنگاه که صورت ما
را نوازش می کنند مانند مادری که فرزندش را نوازش می کند.
80/9/13 پاوه (دوریسان)