همه را دوست دارم
دریا ، آسمان ، درخت ، گل ، صدای نی چوپان ، صدای پای رهگذر غریب بر روی برگهای پاییزی ، صدای موذن خوش صدا !، صدای گریه ی بچه ، انتظار ، آمدن ، دیدار ، لبخند ، گرفتن دستهایی که پر از عشق است ، صدای سخن خوش شعر ، صدای آب ، خواندن کتاب ، نوشتن ، درد دل با خود ، دوست داشتن ، راه رفتن در جاده ی بی انتهای پر از درخت ، گل نرگس ، برفهای روی کوه ، باریدن نم نم باران ، غروب ، طلوع و به دنیا آمدن ، مهربانی ، بی ریا بودن ، با هم بودن ، حرف زدن ، نگاه کردن به شمعی که آب می شود ، ... همه را دوست دارم . وقتی یک شمع روشن را نگاه می کنم از ذوب شدن آن لذت می برم ، اما نه از تمام شدنش دلم می گیرد . اما از اینکه خودش را فدای دیگران می کند لذت می برم . دلم می خواهد من هم خودم را فدای دین ، آزادی ، انسانیت ، دوست داشتن ، عشق و...کنم ، مانند شمع ، تا دیگران از من فایده ببرند . یک احساس عجیب در درونم وجود دارد که می خواهم خودم را فدای دیگران کنم اما فایده داشته باشم . یک حس احترام گذاشتن در درونم وجود دارد . مثلا وقتی راه می روم اصلا نمی خواهم روی سایه های دیگران پا بگذارم ، من می گویم این سایه ها همان جسد بی جان آدمیان است که آفتاب آن را بر روی زمین می اندازد تا خود را بنگریم و به خود شناسی برسیم . اما همه ی ما بدون توجه از کنار آنها رد می شویم و به آنها اهمیت نمی دهیم .
80/3/1 پاوه (دوریسان)