همه را دوست دارم


دریا ، آسمان ، درخت ، گل ، صدای نی چوپان ، صدای پای رهگذر غریب بر روی برگهای پاییزی ، صدای موذن خوش صدا !، صدای گریه ی بچه ، انتظار ، آمدن ، دیدار ، لبخند ، گرفتن دستهایی که پر از عشق است ، صدای سخن خوش شعر ، صدای آب ، خواندن کتاب ، نوشتن ، درد دل با خود ، دوست داشتن ، راه رفتن در جاده ی بی انتهای پر از درخت ، گل نرگس ، برفهای روی کوه ، باریدن نم نم باران ، غروب ، طلوع و به دنیا آمدن ، مهربانی ، بی ریا بودن ، با هم بودن ، حرف زدن ، نگاه کردن به شمعی که آب می شود ، ... همه را دوست دارم . وقتی یک شمع روشن را نگاه می کنم از ذوب شدن آن لذت می برم ، اما نه از تمام شدنش دلم می گیرد . اما از اینکه خودش را فدای دیگران می کند لذت می برم . دلم می خواهد من هم خودم را فدای دین ، آزادی ، انسانیت ، دوست داشتن ، عشق و...کنم ، مانند شمع ، تا دیگران از من فایده ببرند . یک احساس عجیب در درونم وجود دارد که می خواهم خودم را فدای دیگران کنم اما فایده داشته باشم . یک حس احترام گذاشتن در درونم وجود دارد . مثلا وقتی راه می روم اصلا نمی خواهم روی سایه های دیگران پا بگذارم ، من می گویم این سایه ها همان جسد بی جان آدمیان است که آفتاب آن را بر روی زمین می اندازد تا خود را بنگریم و به خود شناسی برسیم . اما همه ی ما بدون توجه از کنار آنها رد می شویم و به آنها اهمیت نمی دهیم .

 

 

                                                                                 80/3/1  پاوه (دوریسان)


سهم من از زندگی !


یه نفر بود می گفت سهم من از زندگی هیچ بود و هیچ شدم . هیچ بودنم واقعا سخته چون هیچ بودن ، هیچوقت و توسط هیچ کس دیده نمی شه .

بهش گفتم چطور هیچ شدی ، مگه می شه . گفت آره می شه . گفتم چطور سهمت هیچ بود ؟ مگه آدم می شه زندگی کنه و سهمش هیچ باشه ؟ گفت تو نمی دونی چون هیچ بودنو نکشیدی ، هیچ نشدنو ندیدی . گفتم می شه برام بگی ، چون دوست دارم به حرفات گوش بدم . گفت مگه می شه یه نفر به هیچ توجه کنه ؟ گفتم آره ، من .گفت حتما تو هم مثل خود منی ولی هنوز نفهمیدی . گفتم نه . من توی زندگیم یه چیزایی دارم که برام مقدسن . شاید به هیچ نرسیده باشم ولی چیزایی رو که دارم ، دوست دارم و نمی خوام هیچوقت از دستشون بدم .

شروع کرد برام گفتن : گفت سهم من فقط قطره اشکهایی که نیمه شب دور از چشم همه از صورتم می ریزن رو زمین چون اونام دوست ندارن با هیچ باشن . گفت سهم من فقط حرفهایی که نیمه شب تو تاریکی فقط خدا اونارو می شنوه . گفت سهم من فقط این بود که تو زندگی دنبال همه برم و همه منو نبینن . گفت سهم من لبخند اونایی بود که من خودم رو براشون زیر پا گذاشتم . گفت سهم من پیروزی کسایی بود که من براشون از ته دل خوشحالی کردم که تونستن به یه جایی برسن که من نرسیدم . گفت سهم من خوشحال کردن دل آدمایی بود که احتیاج داشتن و من گذشتم از آنچه دلم تمنا می کرد . گفت سهم من نردبانی بود برای رفتن همه . گفت سهم من دعا برای همه بود . گفت سهم من همیشه تلاش بود برای رسیدن دیگران به مقصدشان . گفت سهم من اشکهایی بود که برای هر کسی بر زمین ریخته شدن و دیده نشدند . و سهم من در آخر هیچ برای خودم . و من هیچ شدم برای همه . . .

به چشمهایش که نگاه کردم پر از تمنا بود ، پر از خواهش ، پر از نیاز ، پر از التماس برای هیچ نبودن و من نمی دانستم به او چه جوابی بدهم تا احساس نکند که او هیچ نیست . . .


                                                                                                    سنندج