همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
چند سالی میشد ازاین کوچهها دوباره عبور نکرده بودم، کوچههایی که تمام خاطرات دوران کودکی من است . خودم را در کوچهها سرگردان میبینم، نمیدانم به دنبال چه چیز یا چه کسی بودم، هنوز نرفته بودم مدرسه، با همان سادگی همیشگی و کودکانه از ته کوچه لبخندی به خودم زدم که چقدر بزرگ شده ام و این کوچهها، همان کوچهها بود، کوچههای کودکی، بازی، خنده، و حال کوچههای گریه، غم و خاطره.
کودکیم در میان این کوچهها گم شده است، وجودم، احساسم، خندههای از ته دلم، بازیهایم، همه را گم کردهام…
دلم میخواست دوباره میرفتم و در میزدم و تو آن در را برای من باز میکردی، اما تو که نیستی و من دیگر کودک نیستم و این خانهها دیگر از آن ما نیست. دلم برای اتاقهایشان، سادگیشان، حیاطشان، گلهای دست پروردهی تو و تمام لحظههایشان تنگ شده.
من و خاطرات کودکیم یک کوچه با هم فاصله داریم، و من دستم به آنها نمیرسد، هر چه دستم را دراز میکنم تا آنها را بیابم، آنها بیشتر به عقب میروند.
تمام مغازهها و نانواییها خودشان هستند، و باز از کنار آنها عبور میکنم، من آنها را میشناسم، حس میکنم، اما آنها را نمیدانم، شاید مرا فراموش کرده باشند.
درهای آن خانهها برای من مانند کوهی بزرگ هستند، کوهی که نمیتوان از آن عبور کرد، و من دلم میخواهد در مقابل آنها بایستم و فریاد بزنم تا انعکاس فریادم به گوش همه برسد.
دلم میخواهد دست کودکیهای خودم را بگیرم وباز هم لبخند زنان به سوی آن خانهها بیایم، تا باز تو در را برایم باز کنی و من این بار از دوری تو هیچ خجالت نمیکشم، دستهایم را به دور گردنت حلقه میزنم و غرق بوسهات میکنم و تو شاید مرا نشناسی، مانند تمام این کوچهها و خانهها و آدمها، اما من همه را میشناسم و باز کودکی خود را در میان آنها سرگردان میبینم، و باز لبخند زنان از من دور میشود، میرود، نمیدانم کجا؟؟؟
81/1/11 کرمانشاه