سهم من از زندگی !
یه نفر بود می گفت سهم من از زندگی هیچ بود و هیچ شدم . هیچ بودنم واقعا سخته چون هیچ بودن ، هیچوقت و توسط هیچ کس دیده نمی شه .
بهش گفتم چطور هیچ شدی ، مگه می شه . گفت آره می شه . گفتم چطور سهمت هیچ بود ؟ مگه آدم می شه زندگی کنه و سهمش هیچ باشه ؟ گفت تو نمی دونی چون هیچ بودنو نکشیدی ، هیچ نشدنو ندیدی . گفتم می شه برام بگی ، چون دوست دارم به حرفات گوش بدم . گفت مگه می شه یه نفر به هیچ توجه کنه ؟ گفتم آره ، من .گفت حتما تو هم مثل خود منی ولی هنوز نفهمیدی . گفتم نه . من توی زندگیم یه چیزایی دارم که برام مقدسن . شاید به هیچ نرسیده باشم ولی چیزایی رو که دارم ، دوست دارم و نمی خوام هیچوقت از دستشون بدم .
شروع کرد برام گفتن : گفت سهم من فقط قطره اشکهایی که نیمه شب دور از چشم همه از صورتم می ریزن رو زمین چون اونام دوست ندارن با هیچ باشن . گفت سهم من فقط حرفهایی که نیمه شب تو تاریکی فقط خدا اونارو می شنوه . گفت سهم من فقط این بود که تو زندگی دنبال همه برم و همه منو نبینن . گفت سهم من لبخند اونایی بود که من خودم رو براشون زیر پا گذاشتم . گفت سهم من پیروزی کسایی بود که من براشون از ته دل خوشحالی کردم که تونستن به یه جایی برسن که من نرسیدم . گفت سهم من خوشحال کردن دل آدمایی بود که احتیاج داشتن و من گذشتم از آنچه دلم تمنا می کرد . گفت سهم من نردبانی بود برای رفتن همه . گفت سهم من دعا برای همه بود . گفت سهم من همیشه تلاش بود برای رسیدن دیگران به مقصدشان . گفت سهم من اشکهایی بود که برای هر کسی بر زمین ریخته شدن و دیده نشدند . و سهم من در آخر هیچ برای خودم . و من هیچ شدم برای همه . . .
به چشمهایش که نگاه کردم پر از تمنا بود ، پر از خواهش ، پر از نیاز ، پر از التماس برای هیچ نبودن و من نمی دانستم به او چه جوابی بدهم تا احساس نکند که او هیچ نیست . . .
سنندج