X
تبلیغات
خاتوونی زستان

خاتوونی زستان

باز باران

باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه…


یکی از زیباترین شعرهایی که خیلی زود حفظم شد، چقدراز این شعرخوشم میاد. 

ازهمان کلاس چهارم باران را دوست داشتم به واسطه ی این شعر زیبا. امشب

عجب بارانی بارید، زیبا و با آهنگی دلنشین می بارید. با آرامش پایین می آمدند 

و بر پشت بامها برخورد می کردند و بعد روان می شدند، می رفتند، به کجا؟ 

نمی دانم.


از آب باران خیس شدم، می خواستم معنی باران را بفهمم، چشمهایم را 

بستم و صورتم را به سوی آسمان بلند کردم تا باران هم صورتم را نوازش کند 

هم با اوحرف بزند تا من هم او را بشناسم.


درخت داخل باغچه ی حیاط برگهایش زرد شده، می خواهد بگوید حالا پاییز است. 

پر است از برگهای زرد زیبا و باران آنها را مست کرده و باد آنها را به رقص آورده و

چهزیبا می رقصند، چون با آب باران بیخود شده اند. دانه های باران آرام برصورتم 

برخورد می کردند، چه حس قشنگی!!! باران به صورتم سیلی میزد و می گفت 

مرا بشناس من آب پاکی هستم که از آسمان پاک به زمین می آیم، تا شما

را خوشحال کنم.


هوا سرد است، زودتر به داخل خانه آمدم، همه ی مردم خواب هستند و هیچ 

کس باران را نمی فهمد، اما همچنان می بارد و به روی همه لبخند می زند و 

بی وقفه می آیند تا ما را سیراب کنند. می خواهند مسؤلیتشان را بدون کم و 

کاست اجرا کنند و چه مهربان هستند این قطره های باران آنگاه که صورت ما

را نوازش می کنند مانند مادری که فرزندش را نوازش می کند.



                                                                               80/9/13     پاوه (دوریسان)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:49  توسط خاتوونی زستان  | 

عاشقانه های من


با خوشحالی های تو می خندم و با غم های تو می گریم.


                                                                          91/5/16    سنندج




تو که کنارم باشی، نصف شب هم برای من زیبا و چون روز روشن است.اما تو 

که نیستی، روز را به مانند شب تاریک و غم انگیز می بینم.

برای همین است شب که تو می خوابی من به تو می نگرم تا از دست ندهم 

اینلحظه های ناب را؛ و روز که تو می روی برای من شب است، می خوابم تا 

انتظار آمدنت را با ثانیه های آرام ساعت سپری نکنم،

تو که هستی غمی ندارم، اما تو که می روی غم ها مرا در بر می گیرند.

به خانه که پا می گذاری رنگین کمان را هم با خودت برایم هدیه می آوری باران 

مهربان من...


                                                                    91/10/3     سنندج


موهای من مانند شب

دستهای تو مانند برف

نگاه من پر از عشق

چشمان تو پر از مهر

آسمان دلت آبی 

زمین دلم سبز

من ماهی شناور عشق

تو آب زلال حیات

تو با من یعنی زندگی

من بی تو یعنی هیچ


                                                                   دی ماه 91    سنندج



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 21:11  توسط خاتوونی زستان  | 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


چند سالی می‏شد ازاین کوچه‏ها دوباره عبور نکرده بودم، کوچه‏هایی که تمام خاطرات دوران کودکی  من است . خودم را در کوچه‏ها سرگردان می‏بینم، نمی‏دانم به دنبال چه چیز یا چه کسی بودم، هنوز نرفته بودم مدرسه، با همان سادگی همیشگی و کودکانه از ته کوچه لبخندی به خودم زدم که چقدر بزرگ شده ام و این کوچه‏ها، همان کوچه‏ها بود، کوچه‏های کودکی، بازی، خنده، و حال کوچه‏‏های گریه، غم و خاطره.

کودکیم در میان این کوچه‏ها گم شده است، وجودم، احساسم، خنده‏های از ته دلم، بازی‏هایم، همه را گم کرده‏ام…

دلم می‏‏خواست دوباره می‏‏رفتم و در می‏زدم و تو آن در را برای من باز می‏کردی، اما تو که نیستی  و من دیگر کودک نیستم و این خانه‏‏ها دیگر از آن ما نیست. دلم برای اتاق‏هایشان، سادگیشان، حیاطشان، گل‏های دست پرورده‏ی تو و تمام لحظه‏هایشان تنگ شده.

 من و خاطرات کودکیم یک کوچه با هم فاصله داریم، و من دستم به آنها نمی‏رسد، هر چه دستم را دراز می‏کنم تا آنها را بیابم، آنها بیشتر به عقب می‏روند.

 تمام مغازه‏ها و نانوایی‏ها خودشان هستند، و باز از کنار آنها عبور می‏کنم، من آنها را می‏شناسم، حس می‏کنم، اما آنها را نمی‏دانم، شاید مرا فراموش کرده باشند.

درهای آن خانه‏ها برای من مانند کوهی بزرگ هستند، کوهی که نمی‏توان از آن عبور کرد، و من دلم می‏خواهد در مقابل آنها بایستم  و فریاد بزنم تا انعکاس فریادم به گوش همه برسد.

دلم می‏خواهد دست کودکی‏های خودم را بگیرم وباز هم لبخند زنان به سوی آن خانه‏ها بیایم، تا باز تو در را برایم باز کنی و من این بار از دوری تو هیچ خجالت نمی‏کشم، دستهایم را به دور گردنت حلقه می‏زنم و غرق بوسه‏ات می‏کنم و تو شاید مرا نشناسی، مانند تمام این کوچه‏ها و خانه‏ها و آدمها، اما من همه را می‏شناسم و باز کودکی خود را در میان آنها سرگردان می‏بینم، و باز لبخند زنان از من دور می‏شود، می‏رود، نمی‏دانم کجا؟؟؟


            

                                                                                           81/1/11   کرمانشاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 0:18  توسط خاتوونی زستان  | 

مرگ تراژدی نیست

مرگ تراژدی نیست.

تراژدی اون حرفیه که طرف مقابل تو رو با اون به هم می ریزه و بعد غرور آمیز با خودش فکر می کنه نابودت کرده، اما تو صبورانه انگار نه انگار به روی خودتم نمیاری که اصلا چیزی شنیدی.

تراژدی روزمره ای که هر لحظه تکرار می شه و تو همش از تو فرو می ریزی و از ظاهر پیروز مندانه این تراژدی ها رو یه کمدی می بینی که برات مهم نیست و خنده ای به طرف مقابل تحویل می دی که دنیا ارزش نداره، همه یه روزی می ریم... دیگه تراژدی برای من نیست، اون موقع حتی من به تو نمی خندم برات گریه می کنم، برای تمام تراژدی هایی که برام ساختی و حال در مسئله ی بودن یا نبودنش مانده ای.

 

 

 برای کسی که صبورترین آدمی است که تا به حال مرا شگفت زده کرده است.(برای مادرم)


                                                            91/7/24  سنندج

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 19:4  توسط خاتوونی زستان  | 

باید طوفان بیاید،باید سیل بیاید

لبهایم مانند کویر خشک شده،چشمهایم ابری ندارد برای باریدن تا آن خشکی را تر کند.کویر لبهایم ترک زده،انگار سالهاست بارشی ندیده،انگار خفه اش کرده اند،محکومش کرده اند به سکوت،بته هایش را ریشه کن کرده اند تا سخنی  ریشه دار و عمیق نشوند.انگار باران را از او دریغ کرده اند.

خشک بودن مانند نیست بودن است،خشک بودن مانند مردن است.

دیگر باران خیسش نمی کند،باید طوفان بیاید،باید سیل بیاید.

اما چشمه ی چشمهایم خشک است،انگار آبش را دزدیده اند،انگار حیاتش را از او گرفته اند و دستهایم به هیچکدام نمی رسد.

می خواهم آبی به کویر لبهایم بزنم،اما دستهایم هم کوتاه شده اند،شاید آنها را بریده اند،پس من کجا بودم آنگاه که اینها خودشان را از دست دادند.

می خواهم راه بروم،تا،کسی به من کمک کند،اما پاهایم را بسته اند.چرا باید محکوم شد؟چرا باید دم بر نیاورد؟و گوشهایم چیزی نمی شنوند،شاید پنبه ای در آن نهاده اند که تا ابد بیرون آوردنش کار سختی است.

چه کسی این کارها را کرده؟؟؟

آنگاه که اشکها از پستی و بلندی صورتم به پایین می آمدندو به ابدیت می رفتند،قدرشان را ندانستم،درکشان نکردم،و حال صورتم از کویر لبهایم کویرتر است.خشک خشک.نگاه کردن به کویر شن زیباست اما نگاه کردن به کویر خشک ترک دیده،سخت،چگونه باید با او حرف زد؟او از بس تنهابوده و دهانش را بسته اند،صورتش ترک بسته،لبهایش ترک بسته و آسمانش همیشه آبی بدون لکه ی ابر است و ستارگانش همه رفته اند،همه با من قهر کرده اند.انگار ماه هم قبل از همه رفته است،باید پیدایشان کنم،باید با آنها حرف بزنم،باید به آنها بفهمانم من کویر نیستم مرا کویر کرده اند.



                                                               80/9/8    پاوه (دوریسان)



از همه ی دوستای عزیز ممنونم که این چند وقت منو تنها نزاشتن و بهم سر زدن ببخشید این چند وقت کمی گرفتار بودم از حالا به بعد هستم ان شاالله.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 23:2  توسط خاتوونی زستان  |