خاتوونی زستان

چه ناجوانمردانه تو را نشناختند

بین خواب و بیداری بودم، صدای اذان صبح منو از جا بلند کرد، احساس کردم کابوس دیده ام، کابوسی وحشتناک، اما کابوس نبود بلکه واقعیتی تلخ بود، توان بلند شدن نداشتم بر ضعفم غلبه کردم و رفتم وضو گرفتم، نماز صبح را که خواندم، لباس بچه ها را که روی طناب حیاط خیس بودند جمع کردم و تو ساک دستی گذاشتم، انگار دنیا داشت به آخر می رسید، هوا تاریک بود، بچه ها را بیدار کردم، دوستم بیدار شد، گفت داری چکار می کنی؟ گفتم باید برم. گفت کجا؟ الان؟ گفتم آره الان بهتره برای تو هم دردسر درست نمی شه، یه جوری نگام کرد و گفت فکر نمی کردم اینقدر ایمانت ضعیف باشه، بابا این همیشه کارشونه هر بار میان همسرم رو می برن و بعد از چند ساعت ولش می کنن. گفتم اون با همه فرق داره، گفتم اونو دیگه هیچوقت نمی بینیم مگه اون دنیا، چون می شناسمش. بهم خندید، ولی او که نمی دانست من چه می گویم و چه آشوبی در دلم برپاست.

گفتم یکی از برادرهاتو بیدار کن باهام تا یه مسیری بیاد چون هوا تاریکه و ماشین خیلی کم. بازم اصرار کرد بمونم و بعد برم ولی هر چه زودتر می رفتم بهتر بود باید به همه می گفتم.

هوا تاریک بود، رفتم با کوله باری از تنهایی و غم و از دست دادن...

ماشین نبود یه کمی پیاده رفتیم، یه پیکان کرم رنگ اومد جلومون و مسیرو گفتم و رفتیم، اول خیابان پیاده شدم و برادر دوستمو فرستادم بره، خودم تنهایی توی سکوت صبح با یک دنیا غم به راه افتادم، خدا می داند این کوچه چقدر برایم طولانی شد، اصلا تمامی نداشت، بچه ها خواب بودند یکی در آغوشم و آن دیگری را کشان کشان به دنبال خود می کشیدم و یکی که در شکم از دنیا بی خبر بود، می دانستم دیگر اصلا نمی بینمش، دلم برای بچه ی توی شکمم سوخت که هیچگاه پدرش را نخواهد دید، صحنه ی غم انگیزی بود که تاریخ هیچگاه نمی تواند از یاد برد.

دم در خونه ی نزدیکترین دوست این سالهامون که رسیدم، مردد بودم برای زنگ زدن، اما با خود گفتم حتما برای نماز صبح بیدار هستند، دستمو گذاشتم رو زنگ، در که باز شد... با تعجب زیادی که پر از ابهام بود گفت اینجا چکار می کنی این وقت صبح؟؟؟ گفتم دیشب اومدن، گرفتنش و بردنش، باورش نشد، همسرش از پله ها میومد پایین، گفت کیه؟ گفت می دونی چه اتفاقی افتاده، دیشب... بردنش؟؟؟ همسرش از پله ها تا پایین تلوتلو خوران افتاد، گفتم من دیگه نمی تونم سرپا وایسم می شه بیام تو؟ گفت نه، اینجا امن نیست باید ببرمتون یه جای دیگه.

راه افتادیم و رفتیم خونه ی صاحبخونه ی قدیمیمون، خونه نبودن فقط شوهرش خونه بود، از شنیدن خبر جا خورد اصلا باورش نمی شد، گفت اینجا موندن به صلاح نیست، مارو برد خونه ی یکی از همسایه هاشون.

 

زنگ زدم به برادر شوهرم و ماجرا رو براش گفتم که به بقیه بگه چون تلفن نداشتم.

اون روز نمی دونم عقربه های ساعت چطوری گذشتن؟ نمی دونم چطوری شب شد، بازم روز شد؟ نمی دونم توی اون تنهایی چطوری تنها نبودم؟ فقط می دونم اون روز به اندازه ی صد سال بر من گذشت، به اندازه ی تمام تنهایی های بشریت، به اندازه ی تمام دردهای داشته و نداشته، به اندازه ی تمام اشک های ریخته و نریخته برای نبودنش، به اندازه ی تمام لبخندهای زیبایش که مرا امید می داد و زندگی، می دانستم دیگر هیچگاه او را نخواهم دید.

نمی دانم چطور نه سال در کنار او بودن مثل برق و باد گذشت، نه سال منتظر آن لحظه بودیم و دیشب اتفاق افتاد، اما حال می دانم نبودنش به اندازه ی تمام دنیا سخت است، ندیدنش به اندازه ی تمام دردها سخت است، چگونه از خواب برخیزم هر روز صبح و او را کنارم نبینم، چگونه هر شب چراغ ها را خاموش کنم و او نباشد تا نماز آخر شبش را بخواند، چگونه نبینم لبخندهای پر مهر و امیدش را، چقدر زود ترکم کردی، و چقدر دیر می بینم تو را، و چقدر آرزو دارم با تو بودن را دوباره.

هیچ وقت فراموش نخواهم کرد آ ن شب...، 18 خرداد 68 را، که چگونه وارد خانه شدند و تو چه آرام گفتی اجازه دهید نمازم را بخوانم، وضو گرفتی  و نمازت را خواندی با آرامشی کامل، چه آرامشی در چهره ات موج می زد و تو را چه ناجوانمردانه نشناختند و بردند و تو چه آرام مرا تسکین دادی، یادم نمی رود که همیشه می گفتی اگر مرا روزی دستگیر کردند بدان که هیچگاه بیرون نخواهم آمد، اگر بیرون آمدم دیگر هیچگاه حرف هایم را باور مکن، و خوب می دانستم دیگر تو را نخواهم دید.

 

 

 

                             از خاطرات مادرم                   92/3/5          سنندج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 1:24  توسط خاتوونی زستان  | 

باز باران

باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه…


یکی از زیباترین شعرهایی که خیلی زود حفظم شد، چقدراز این شعرخوشم میاد. 

ازهمان کلاس چهارم باران را دوست داشتم به واسطه ی این شعر زیبا. امشب

عجب بارانی بارید، زیبا و با آهنگی دلنشین می بارید. با آرامش پایین می آمدند 

و بر پشت بامها برخورد می کردند و بعد روان می شدند، می رفتند، به کجا؟ 

نمی دانم.


از آب باران خیس شدم، می خواستم معنی باران را بفهمم، چشمهایم را 

بستم و صورتم را به سوی آسمان بلند کردم تا باران هم صورتم را نوازش کند 

هم با اوحرف بزند تا من هم او را بشناسم.


درخت داخل باغچه ی حیاط برگهایش زرد شده، می خواهد بگوید حالا پاییز است. 

پر است از برگهای زرد زیبا و باران آنها را مست کرده و باد آنها را به رقص آورده و

چهزیبا می رقصند، چون با آب باران بیخود شده اند. دانه های باران آرام برصورتم 

برخورد می کردند، چه حس قشنگی!!! باران به صورتم سیلی میزد و می گفت 

مرا بشناس من آب پاکی هستم که از آسمان پاک به زمین می آیم، تا شما

را خوشحال کنم.


هوا سرد است، زودتر به داخل خانه آمدم، همه ی مردم خواب هستند و هیچ 

کس باران را نمی فهمد، اما همچنان می بارد و به روی همه لبخند می زند و 

بی وقفه می آیند تا ما را سیراب کنند. می خواهند مسؤلیتشان را بدون کم و 

کاست اجرا کنند و چه مهربان هستند این قطره های باران آنگاه که صورت ما

را نوازش می کنند مانند مادری که فرزندش را نوازش می کند.



                                                                               80/9/13     پاوه (دوریسان)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:49  توسط خاتوونی زستان  | 

عاشقانه های من


با خوشحالی های تو می خندم و با غم های تو می گریم.


                                                                          91/5/16    سنندج




تو که کنارم باشی، نصف شب هم برای من زیبا و چون روز روشن است.اما تو 

که نیستی، روز را به مانند شب تاریک و غم انگیز می بینم.

برای همین است شب که تو می خوابی من به تو می نگرم تا از دست ندهم 

اینلحظه های ناب را؛ و روز که تو می روی برای من شب است، می خوابم تا 

انتظار آمدنت را با ثانیه های آرام ساعت سپری نکنم،

تو که هستی غمی ندارم، اما تو که می روی غم ها مرا در بر می گیرند.

به خانه که پا می گذاری رنگین کمان را هم با خودت برایم هدیه می آوری باران 

مهربان من...


                                                                    91/10/3     سنندج


موهای من مانند شب

دستهای تو مانند برف

نگاه من پر از عشق

چشمان تو پر از مهر

آسمان دلت آبی 

زمین دلم سبز

من ماهی شناور عشق

تو آب زلال حیات

تو با من یعنی زندگی

من بی تو یعنی هیچ


                                                                   دی ماه 91    سنندج



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 21:11  توسط خاتوونی زستان  | 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


چند سالی می‏شد ازاین کوچه‏ها دوباره عبور نکرده بودم، کوچه‏هایی که تمام خاطرات دوران کودکی  من است . خودم را در کوچه‏ها سرگردان می‏بینم، نمی‏دانم به دنبال چه چیز یا چه کسی بودم، هنوز نرفته بودم مدرسه، با همان سادگی همیشگی و کودکانه از ته کوچه لبخندی به خودم زدم که چقدر بزرگ شده ام و این کوچه‏ها، همان کوچه‏ها بود، کوچه‏های کودکی، بازی، خنده، و حال کوچه‏‏های گریه، غم و خاطره.

کودکیم در میان این کوچه‏ها گم شده است، وجودم، احساسم، خنده‏های از ته دلم، بازی‏هایم، همه را گم کرده‏ام…

دلم می‏‏خواست دوباره می‏‏رفتم و در می‏زدم و تو آن در را برای من باز می‏کردی، اما تو که نیستی  و من دیگر کودک نیستم و این خانه‏‏ها دیگر از آن ما نیست. دلم برای اتاق‏هایشان، سادگیشان، حیاطشان، گل‏های دست پرورده‏ی تو و تمام لحظه‏هایشان تنگ شده.

 من و خاطرات کودکیم یک کوچه با هم فاصله داریم، و من دستم به آنها نمی‏رسد، هر چه دستم را دراز می‏کنم تا آنها را بیابم، آنها بیشتر به عقب می‏روند.

 تمام مغازه‏ها و نانوایی‏ها خودشان هستند، و باز از کنار آنها عبور می‏کنم، من آنها را می‏شناسم، حس می‏کنم، اما آنها را نمی‏دانم، شاید مرا فراموش کرده باشند.

درهای آن خانه‏ها برای من مانند کوهی بزرگ هستند، کوهی که نمی‏توان از آن عبور کرد، و من دلم می‏خواهد در مقابل آنها بایستم  و فریاد بزنم تا انعکاس فریادم به گوش همه برسد.

دلم می‏خواهد دست کودکی‏های خودم را بگیرم وباز هم لبخند زنان به سوی آن خانه‏ها بیایم، تا باز تو در را برایم باز کنی و من این بار از دوری تو هیچ خجالت نمی‏کشم، دستهایم را به دور گردنت حلقه می‏زنم و غرق بوسه‏ات می‏کنم و تو شاید مرا نشناسی، مانند تمام این کوچه‏ها و خانه‏ها و آدمها، اما من همه را می‏شناسم و باز کودکی خود را در میان آنها سرگردان می‏بینم، و باز لبخند زنان از من دور می‏شود، می‏رود، نمی‏دانم کجا؟؟؟


            

                                                            81/1/11   کرمانشاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 0:18  توسط خاتوونی زستان  | 

مرگ تراژدی نیست

مرگ تراژدی نیست.


تراژدی اون حرفیه که طرف مقابل تو رو با اون به هم می ریزه و بعد 

غرور آمیز با خودش فکر می کنه نابودت کرده، اما تو صبورانه انگار نه

 انگار به روی خودتم نمیاری که اصلا چیزی شنیدی.

تراژدی روزمره ای که هر لحظه تکرار می شه و تو همش از تو فرو می 

ریزی و از ظاهر پیروز مندانه این تراژدی ها رو یه کمدی می بینی که

 برات مهم نیست و خنده ای به طرف مقابل تحویل می دی که دنیا 

ارزش نداره،همه یه روزی می ریم... دیگه تراژدی برای من نیست، اون 

موقع حتی من به تو نمی خندم برات گریه می کنم، برای تمام تراژدی 

هایی که برام ساختی و حال در مسئله ی بودن یا نبودنش مانده ای.

 

 

 برای کسی که صبورترین آدمی است که تا به حال مرا شگفت زده 

کرده است.(برای مادرم)


                                                            91/7/24  سنندج

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 19:4  توسط خاتوونی زستان  |