باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه…
یکی از زیباترین شعرهایی که خیلی زود حفظم شد، چقدراز این شعرخوشم میاد.
ازهمان کلاس چهارم باران را دوست داشتم به واسطه ی این شعر زیبا. امشب
عجب بارانی بارید، زیبا و با آهنگی دلنشین می بارید. با آرامش پایین می آمدند
و بر پشت بامها برخورد می کردند و بعد روان می شدند، می رفتند، به کجا؟
نمی دانم.
از آب باران خیس شدم، می خواستم معنی باران را بفهمم، چشمهایم را
بستم و صورتم را به سوی آسمان بلند کردم تا باران هم صورتم را نوازش کند
هم با اوحرف بزند تا من هم او را بشناسم.
درخت داخل باغچه ی حیاط برگهایش زرد شده، می خواهد بگوید حالا پاییز است.
پر است از برگهای زرد زیبا و باران آنها را مست کرده و باد آنها را به رقص آورده و
چهزیبا می رقصند، چون با آب باران بیخود شده اند. دانه های باران آرام برصورتم
برخورد می کردند، چه حس قشنگی!!! باران به صورتم سیلی میزد و می گفت
مرا بشناس من آب پاکی هستم که از آسمان پاک به زمین می آیم، تا شما
را خوشحال کنم.
هوا سرد است، زودتر به داخل خانه آمدم، همه ی مردم خواب هستند و هیچ
کس باران را نمی فهمد، اما همچنان می بارد و به روی همه لبخند می زند و
بی وقفه می آیند تا ما را سیراب کنند. می خواهند مسؤلیتشان را بدون کم و
کاست اجرا کنند و چه مهربان هستند این قطره های باران آنگاه که صورت ما
را نوازش می کنند مانند مادری که فرزندش را نوازش می کند.
80/9/13 پاوه (دوریسان)
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:49  توسط خاتوونی زستان
|
با خوشحالی های تو می خندم و با غم های تو می گریم.
91/5/16 سنندج
تو که کنارم باشی، نصف شب هم برای من زیبا و چون روز روشن است.اما تو
که نیستی، روز را به مانند شب تاریک و غم انگیز می بینم.
برای همین است شب که تو می خوابی من به تو می نگرم تا از دست ندهم
اینلحظه های ناب را؛ و روز که تو می روی برای من شب است، می خوابم تا
انتظار آمدنت را با ثانیه های آرام ساعت سپری نکنم،
تو که هستی غمی ندارم، اما تو که می روی غم ها مرا در بر می گیرند.
به خانه که پا می گذاری رنگین کمان را هم با خودت برایم هدیه می آوری باران مهربان من...
91/10/3 سنندج
موهای من مانند شب
دستهای تو مانند برف
نگاه من پر از عشق
چشمان تو پر از مهر
آسمان دلت آبی
زمین دلم سبز
من ماهی شناور عشق
تو آب زلال حیات
تو با من یعنی زندگی
من بی تو یعنی هیچ
دی ماه 91 سنندج
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 21:11  توسط خاتوونی زستان
|
چند سالی
میشد ازاین کوچهها دوباره عبور نکرده بودم، کوچههایی که تمام خاطرات دوران
کودکی من است . خودم را در کوچهها
سرگردان میبینم، نمیدانم به دنبال چه چیز یا چه کسی بودم، هنوز نرفته بودم
مدرسه، با همان سادگی همیشگی و کودکانه از ته کوچه لبخندی به خودم زدم که چقدر
بزرگ شده ام و این کوچهها، همان کوچهها بود، کوچههای کودکی، بازی، خنده، و حال
کوچههای گریه، غم و خاطره.
کودکیم در
میان این کوچهها گم شده است، وجودم، احساسم، خندههای از ته دلم، بازیهایم، همه
را گم کردهام…
دلم
میخواست دوباره میرفتم و در میزدم و تو آن در را برای من باز میکردی، اما تو
که نیستی و من دیگر کودک نیستم و این
خانهها دیگر از آن ما نیست. دلم برای اتاقهایشان، سادگیشان، حیاطشان، گلهای
دست پروردهی تو و تمام لحظههایشان تنگ شده.
من و خاطرات کودکیم یک کوچه با هم فاصله داریم،
و من دستم به آنها نمیرسد، هر چه دستم را دراز میکنم تا آنها را بیابم، آنها
بیشتر به عقب میروند.
تمام مغازهها و نانواییها خودشان هستند، و باز
از کنار آنها عبور میکنم، من آنها را میشناسم، حس میکنم، اما آنها را نمیدانم،
شاید مرا فراموش کرده باشند.
درهای آن
خانهها برای من مانند کوهی بزرگ هستند، کوهی که نمیتوان از آن عبور کرد، و من
دلم میخواهد در مقابل آنها بایستم و
فریاد بزنم تا انعکاس فریادم به گوش همه برسد.
دلم میخواهد دست کودکیهای خودم را بگیرم وباز هم
لبخند زنان به سوی آن خانهها بیایم، تا باز تو در را برایم باز کنی و من این بار
از دوری تو هیچ خجالت نمیکشم، دستهایم را به دور گردنت حلقه میزنم و غرق بوسهات
میکنم و تو شاید مرا نشناسی، مانند تمام این کوچهها و خانهها و آدمها، اما من
همه را میشناسم و باز کودکی خود را در میان آنها سرگردان میبینم، و باز لبخند
زنان از من دور میشود، میرود، نمیدانم کجا؟؟؟
81/1/11 کرمانشاه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 0:18  توسط خاتوونی زستان
|
مرگ تراژدی نیست.
تراژدی اون حرفیه که طرف مقابل
تو رو با اون به هم می ریزه و بعد غرور آمیز با خودش فکر می کنه نابودت کرده، اما
تو صبورانه انگار نه انگار به روی خودتم نمیاری که اصلا چیزی شنیدی.
تراژدی روزمره ای که هر لحظه
تکرار می شه و تو همش از تو فرو می ریزی و از ظاهر پیروز مندانه این تراژدی ها رو
یه کمدی می بینی که برات مهم نیست و خنده ای به طرف مقابل تحویل می دی که دنیا
ارزش نداره، همه یه روزی می ریم... دیگه تراژدی برای من
نیست، اون موقع حتی من به تو نمی خندم برات گریه می کنم، برای تمام تراژدی هایی که
برام ساختی و حال در مسئله ی بودن یا نبودنش مانده ای.
برای کسی که صبورترین آدمی است که تا به حال مرا
شگفت زده کرده است.(برای مادرم)
91/7/24 سنندج
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 19:4  توسط خاتوونی زستان
|
لبهایم مانند
کویر خشک شده،چشمهایم ابری ندارد برای باریدن تا آن خشکی را تر کند.کویر لبهایم
ترک زده،انگار سالهاست بارشی ندیده،انگار خفه اش کرده اند،محکومش کرده اند به
سکوت،بته هایش را ریشه کن کرده اند تا سخنی
ریشه دار و عمیق نشوند.انگار باران را از او دریغ کرده اند.
خشک بودن
مانند نیست بودن است،خشک بودن مانند مردن است.
دیگر باران
خیسش نمی کند،باید طوفان بیاید،باید سیل بیاید.
اما چشمه ی
چشمهایم خشک است،انگار آبش را دزدیده اند،انگار حیاتش را از او گرفته اند و
دستهایم به هیچکدام نمی رسد.
می خواهم آبی
به کویر لبهایم بزنم،اما دستهایم هم کوتاه شده اند،شاید آنها را بریده اند،پس من
کجا بودم آنگاه که اینها خودشان را از دست دادند.
می خواهم راه
بروم،تا،کسی به من کمک کند،اما پاهایم را بسته اند.چرا باید محکوم شد؟چرا باید دم
بر نیاورد؟و گوشهایم چیزی نمی شنوند،شاید پنبه ای در آن نهاده اند که تا ابد بیرون
آوردنش کار سختی است.
چه کسی این
کارها را کرده؟؟؟
آنگاه که اشکها از پستی و بلندی صورتم به پایین می
آمدندو به ابدیت می رفتند،قدرشان را ندانستم،درکشان نکردم،و حال صورتم از کویر
لبهایم کویرتر است.خشک خشک.نگاه کردن به کویر شن زیباست اما نگاه کردن به کویر خشک
ترک دیده،سخت،چگونه باید با او حرف زد؟او از بس تنهابوده و دهانش را بسته
اند،صورتش ترک بسته،لبهایش ترک بسته و آسمانش همیشه آبی بدون لکه ی ابر است و
ستارگانش همه رفته اند،همه با من قهر کرده اند.انگار ماه هم قبل از همه رفته
است،باید پیدایشان کنم،باید با آنها حرف بزنم،باید به آنها بفهمانم من کویر نیستم
مرا کویر کرده اند.
80/9/8 پاوه (دوریسان)
از همه ی دوستای عزیز ممنونم که این چند وقت منو تنها نزاشتن و بهم سر زدن ببخشید این چند وقت کمی گرفتار بودم از حالا به بعد هستم ان شاالله.
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 23:2  توسط خاتوونی زستان
|